۱۳۸۷-۰۵-۰۵

روح انسانی (۳): بقای روح

گفتمانی در مباحث کتاب مفاوضات عبدالبهاء (قسمت هشتم)
روح انسانی (۳): بقای روح


به مناسبت صدمین سالگرد انتشار کتاب
دکتر بهروز ثابت

بقای روح عبارتست از ادامه هستی پس از مرگ و بقای وجود و نفس حقیقی انسان که مرکز و محور شناخت و آگاهی است و شخصیت و فردیت از آن مترتّب می گردد. مسأله بقای روح در همه ادیان موجود بوده و همچنین در فلسفه از جمله فلسفه یونان قدیم مطرح گشته است.

سقراط به بقای روح معتقد بود و به اثبات بقای روح می پرداخت. افلاطون معتقد بود که چون روح از اجزاء و عناصر ترکیب نشده و فضائی را اشغال نمی کند از میان رفتنی نیست چرا که انهدام و تحلیل شیئی نتیجه جدائی و تجزیه اجزاء تشکیل دهنده آن است. مشابه این استدلال را در مباحث مربوط به روح و حکمت الهی در فلسفه قدیم و جدید نیز می توان یافت. فلاسفه اخلاق استدلال کرده اند که بقای روح و حرکت کمالی آن شرط لازم عمل اخلاقی در این جهان است.

چون بقای روح نافی نیست انگاری و متضمن باور به جهان بعد و رستگاری نهایی می باشد لذا محرک وجدان و فتوای درون است. بدون آن شرط، تعالیم و ارزشهای اخلاقی انگیزه وجودی خود را از دست می دهند. در شاخه های اصلی اسلام و مسیحیت بقای وجود در قالب بهشت و دوزخ تعبیر شده است. به این معنا که مؤمنین و نیکوکاران پاداش اعمال خود را در بهشت دریافت خواهند کرد و غیر مؤمنین و خطاکاران در جهنم مجازات خواهند شد. در این ادیان مرگ و بقای روح چنانچه مثلاً در فلسفه یونانی ارائه شده یک جریان طبیعی گذر از یک مرحله وجودی به مرحله دیگر نیست. مسیحیت و اسلام به دخالت مستقیم خداوند معتقدند که در آخرالزمان و روز قیامت مردگان را زنده خواهد کرد. بخش اعظم این تفکر، برخاستن مردگان را به صورت جسمانی تعبیر می کند. یعنی خدا دوباره اجزاء و استخوان ها را ترکیب می کند و روح حیات را در بدن می دمد. تعبیرات جسمانی از عالم بعد مفاهیم بهشت و جهنم و مجازات و مکافات را نیز در تحت شرایط و حالات مادی توصیف کرده اند. پاداش اعمال خیر به صورت لذّت جسمانی و مجازات اعمال ناپسند به صورت زجر جسمانی ترسیم گشته است. باید گفت که برخی از فلاسفه و متفکران اسلامی و مسیحی از طرف دیگر فقط به معاد روحانی معتقد بوده اند و زنده شدن جسمانی را در قالب سمبلیک تعبیر کرده اند.

در کتاب مفاوضات حضرت عبدالبهاء بقای روح را تأکید فرموده اند و آن را " اس اساس ادیان الهیه " (۱) دانسته اند. حضرت عبدالبهاء برخی از دلائل محکم فلسفی را در مورد اثبات بقای روح تأیید می فرمایند. از جمله آنکه چون روح از عناصر ترکیب نیافته و از مجردات است لذا قوانین تحلیل و تجزیه بر آن شامل نمی گردد. ایشان روح و یا نفس ناطقه را جوهر وجود و جسد را قائم به آن می دانند و استدلال می فرمایند که اگر جسد متلاشی شود جوهر روح باقی می ماند. و نیز همانطور که در مبحث ارتباط روح و جسم توضیح دادیم ایشان روح را از دخول و خروج که از خصوصیات اشیاء و پدیده های مادی است مبرّا دانسته و می فرمایند: " از اصل، داخل در این جسد نبود تا بعد از خروج محتاج به مقرّی باشد"(۲) و نیز می فرمایند: " در وجود انسانی اگر فحص کنی مکان و موقعی مخصوص از برای روح پیدا نکنی چه که ابداً روح مکان ندارد و مجرد است اما تعلق به این جسم دارد مثل تعلق این آفتاب به این آئینه مکانی ندارد اما به آئینه تعلق دارد... این عقل که در انسان است و مسلم الوجود است آیا در کجای انسانست؟ اگر در وجود انسان فحص نمائی به چشم و گوش و سائر حواس چیزی نیابی و حال آنکه موجود است پس عقل مکان ندارد اما تعلق به دِماغ (مغز) دارد. " (۳)

در راستای همین استدلال ایشان به ضعف و فتور جسمانی در انسان اشاره می فرمایند و اینکه نقصان در جسد از قوا و تأثیرات روح نمی کاهد و نتیجه می گیرند که روح ماهیتی مستقل از بدن دارد و پس از نابودی تن باقی و برقرار می ماند. اگر در بدن ضعف و اختلال حاصل شود از فیض روح محروم می شود. مثل آئینه ای که صافی و شفافیت خود را از دست بدهد و لذا قادر نباشد تا انوار خورشید را منعکس سازد. اما چون لطافت و شفافیت خود را بازیابد جلوه روح با تمام شکوه و عظمتش دوباره در آن ظاهر گردد.

این مطلبِ بسیار مهم و حساسی است و در آینده مطالعات وتحقیقات در شاخه های مختلف علوم و فلسفه و روانشناسی و حتی فیزیولوژی انسانی ما را به درک بهتر این رابطه کمک خواهند کرد. در پزشکی موارد متعددی پیش آمده که افراد در اثر تصادف و یا اختلالات دیگر به حالت اغماء رفته و مغز و سلسله اعصاب صدمه دیده و کلیه ارتباطات حسّی با محیط پیرامون قطع شده و این جریان برای سالها - حتی چندین دهه - ادامه داشته تا اینکه با یک دخالت و کشف پزشکی و یا در مواقعی بدون هیچ دخالتی فرد به هوش و حواس آمده و قادر بوده که تمام گذشته اش را به خاطر آورد و ارتباط با محیطش را از همان نقطه ای که قطع شده بود به صورت کامل دوباره باز گیرد. محقّقینی که در این باره به مطالعه و تحقیق پرداخته اند در بیان حالات این افراد نوشته اند که قرائنی موجود است که این افراد در زمانی که احساس و شعور و ادراک کاملاً از میان رفته و زندگی گیاهی داشته اند در عین حال گوئی در تلاش بوده اند با محیط پیرامونشان ارتباط برقرار کنند. نیروئی در ایشان زنده بوده که صرفاً بخاطر اختلال جسد قادر نبوده آثار خود را ظاهر سازد. چون اختلال جسد به هر صورتی از میان رفته و یا ترمیم نسبی یافته دوباره آن نیروی حیاتی به اکمل قوا مثل شعاع آفتاب در او ظاهر شده است. تحقیقات و مدارک موجود در این زمینه بسیار است و نیازمند نقد و بررسی عمیق تر علمی. این را نیز باید اضافه کرد که در استفاده و اشاره به تحقیقات و مدارک علمی در تایید و اثبات حقائق روحانی بنا به شیوه حقیقت جوی بهائی بایستی نهایت دقت و احتیاط را به کار گرفت که مبادا علم وجه المصالحه قرار گیرد و تجربیات علمی به غلط وسیله توجیه عقاید مذهبی گردد. لذا محتاطانه اشاره ای می کنیم و تایید قطعی آن را به عهده تحقیقات و تجربیات آینده می گذاریم.

در مقامی دیگر حضرت عبدالبهاء به تصرفات و اعمال روح در عالم رؤیا اشاره فرموده استدلال می فرمایند که چگونه در خواب که قوای حسی و اسباب جسمانی مختل می شود روح قادر است بدون واسطهء جسد به کشف و نفوذ در حقائق عالم پردازد و مسائل غامضه را در عالم رؤیا حل نماید. می فرمایند: " چشم در عالم بیداری تا مسافت قلیله مشاهده نماید لکن در عالم رؤیا انسان در شرق است، غرب را بیند. در عالم بیداری حال را بیند در عالم خواب استقبال (آینده) را بیند در عالم بیداری به وسائط سریعه در ساعتی نهایت بیست فرسخ طی کند در عالم خواب در یک طرفة العین شرق و غرب را طی نماید زیرا روح دو سیر دارد. بی واسطه یعنی سیر روحانی، با واسطه یعنی سیر جسمانی... در وقت خواب این جسد مانند مرده است؛ نه بیند و نه شنود و نه احساس کند و نه شعور دارد و نه ادراک یعنی قوای انسان مختل شود لکن روح زنده است و باقی است بلکه نفوذش بیشتر است پروازش بیشتر است ادراکاتش بیشتر است اگر بعد از فوت جسد روح را فنائی باشد مثل اینست که تصور نمائیم مرغی در قفس بوده، سبب شکست قفس هلاک گردیده و حال آنکه مرغ را از شکست قفس چه باک و این جسد مثل قفس است و روح به مثابه مرغ، ما ملاحظه کنیم که این مرغ را بدون این قفس در عالم خواب پرواز است پس اگر قفس شکسته شود مرغ باقی و برقرار است بلکه احساسات آن مرغ بیشتر شود ادراکاتش بیشتر گردد و انبساطش بیشتر شود." (۴)

حضرت عبدالبهاء رؤیا را به اقسام مختلف تقسیم می فرمایند. نوعی از رؤیا را صرفاً انعکاسی از حوادث روزمره می دانند. نوعی دیگر را دارای معانی سمبلیک می دانند که احتیاج به تعبیر دارد تا انکشافات روحانیه را از تعصبات و خواهش ها و ترسها و اضطرابات ضمیر جدا سازد. قِسم دیگر را را رؤیای صادقه می دانند که مستقیم و بدون واسطه مثل روشنائی صبح جلوه ای از واقعیت و یا نمودی از آینده را به عین واقع جلوه گر می سازد.

مسأله خواب و رؤیا یکی از شگفت انگیزترین و پیچیده ترین مفاهیم و پدیده های انسانی است. در مطالعات فرهنگ شناسی مدارکی موجود است که نشان می دهد انسان از ابتدائی ترین مراحل زیستی اش توجهش به سمت این معمای وجود معطوف بوده و این توجه، حضوری چشمگیر در دین، فلسفه و شعر و ادبیات و هنر تمام جوامع و فرهنگها داشته است.در قرون اخیر مطالعه رؤیا مورد توجه روانشناسی نوین قرار گرفت. روانکاوی، عملکرد رؤیا را در مطالعه ضمیر ناخودآگاه و درمان اختلالات روان تأکید کرد. کارل یونک مطالعه رؤیا را گسترش وسیع تری داد و آن را در زمینه پدیده های متافیزیک و مخابرات قلبی مورد مطالعه قرار داد و رؤیا را جلوه ای از تصرفات و اعمال روح دانست. از طرف دیگر با بسط دامنه مطالعات علمی مسأله رؤیا از دیدگاه بیولوژیک و طبیعی مورد تحقیق قرار گرفت. تحقیقات در مورد خواب و مطالعه و مشاهده فعالیت ها و امواج مغز در سیکل های مختلف خواب و تأثیرات فیزیکی آنها دیدگاهی تازه بر عملکرد رؤیا گشود. این تحقیقات قطعیاً ادامه پیدا خواهد کرد و ابواب تازه ای را در شناخت آن قوه کاشفه خواهد گشود.

حضرت عبدالبهاء در مبحث بقای روح به مطلب بسیار مهم دیگری نیز اشاره می فرمایند که بحثی است در باب تداوم تأثیرات روح در سایر انسانها و محیط اجتماعی. تأثیراتی که نشانه وجود و هستی صاحب اثر است حتی پس از مرگ او.

می فرمایند "بر شیئی معدوم آثاری مترتّب نشود یعنی ممکن نیست از معدومِ صرف آثاری ظاهر گردد زیرا آثار، فرع وجود است و فرع، مشروط به وجود اصل. مثلاً از آفتاب معدوم شعاعی ساطع نشود از بحر معدوم امواجی پیدا نگردد از شخص معدوم ظهور و بروزی نگردد. پس مادام آثار وجود ظاهر، دلیل بر اینست که صاحب اثر موجود است. ملاحظه نمایئد که الآن سلطنت مسیح موجود است پس چگونه از سلطان معدوم سلطنت به این عظمت ظاهر گردد چگونه از گلستان معدوم چنین نفحات قدسی منتشر شود. ملاحظه نمائید که از برای جمیع کائنات به مجرد تحلیل ترکیب عنصری ابداً اثری و نشانی نماند مگر حقیقت انسانی و روح بشری که بعد از تفریق اعضاء و تشتیت اجزاء و تحلیل ترکیب، باز آثار و نفوذ و تصرفش باقی و برقرار بسیار این مسأله دقیق است درست مطالعه نمائید. " (۵)

این مسأله اهمیت بیشتری پیدا می کند چون در نظر گیریم که از دیدگاه بهائی ارواح نفوسی که به عالم بعد صعود نموده اند در تحولات این عالم و ترقی علم و هنر و پیشرفت تمدن صاحب اثرند. بر این اساس می توان نتیجه گرفت که هر فرد عادی نیز در تاریخ تمدن و فرهنگ نقشی داشته است. چرا که روح که مشخصه هر انسانی است چه در حیات مادی و چه پس از گسستگی از بدن بلا اجتناب دارای اثر است و این اثر در روابط متقابل اجتماعی و حرکت تاریخ ظاهر می شود و اجتماع را به جلو می برد. ذکر بیانی از یک استاد بهائی درک وسیعتری از این مطلب را به دست می دهد. استاد بهائی دکتر محمد باقر هوشیار که ارادتی خاص به حضرت عبدالبهاء و مفاوضات داشت و در نوجوانی با ایشان مکاتبه و معنای برخی از مفاهیم کلمات مکنونه حضرت بهاءالله را پرسیده بود در مکالمه ای با یکی از شاگردان سرشناسش یعنی دکتر امیرحسین آریانپور مفهوم بقای روح را با مضامینی مشابه استدلال حضرت عبدالبهاء درمورد رابطه بقا و تاثیرات اشیاء این چنین بررسی می کند.

دکتر آریانپور می گوید: " در سالهای اخیر دکتر هوشیار به حد افراط کار می کرد تقریبا در تمام ساعات بیداری در تلاش بود. به کار والای خود، تعلیم و تربیت که نام حقیقی اش انسان سازی است چندان شیفته بود که بام از شام نمی شناخت. تنها گاهی مجال می یافت و از شهر دورمی شد تا در آرامش ژرف کوهستان موسیقی سکوت بشنود و در کنار رودهای غرّان مانند هراکلیت گذر عمر و تکاپوی هستی را اشراق کند....در شبی بهاری در یکی از آخرین گشت ها مثل همیشه بین ما بحثی پیش آمده سخن به مرگ کشید. می گفتم:انسان و حیوانات نیز از دَم تولد نسبت به جنبه استاتیک هستی یعنی پیوستگی و سکون ظاهری اشیاء کمابیش حساس و هشیار هستند و مفهوم مکان را در می یابند ولی شناخت جنبه دینامیک هستی یعنی گسستگی و تحرک اشیاء که مفهوم زمان رادر ذهن می آفریند به این زودی و آسانی دست نمی دهد. باید سالها بر ما بگذرد و حوادث بسیار ما را در میان بگیرد تا گذر زندگی هستی و مفهوم زمان را فهم کنیم و به مفهوم مرگ که وابسته مفهوم زمان است عمیقاً برسیم. وقتی که انسان ناپایداری خود را دریافت گرفتار آشوب و جنجالی جانکاه می شود. تصوّر نبودن برای موجودی که هست وحشتناک است و این وحشت است که روزی گریبان هر انسان خردمندی را می گیرد. مردم چون گذرندگی هستی و مرگ را اجتناب ناپذیر یافته اند برای زدودن مرگ اندیشی و غفلت از مردن تدابیری کرده اند: اکسیراعظم، رستاخیر، بقاء بالله....این تدابیر در عصر حاضر بر خلاف اعصار پیش از قبول عام برخوردار نیست و عملا نمی تواند به مردم آرامش ببخشد با این وصف شما ای استاد هدف تعلیم و تربیت را همانا بقاء بالله می دانید. آیا فکر نمی کنید بقاء بالله مفهومی شاعرانه یا صوفیانه است و با موازین دقیق فلسفی قابل توجیه نیست. دکتر هوشیار لحظه ای به جریان خروشان آب خیره شد و سپس با آن جوش و خروش همیشگی خود ابدیت انسانی را توجیه کرد. گفت: شاید آنچه من از بقاءالله ادراک می کنم با ادراک دیگران موافق نباشد. انسان یا چیزهای دیگر را چگونه می شناسیم؟ به چه دلیل به وجود چیزی پی می بریم؟ آیا تاثیرات اشیاء نیست که ما را به وجود آنها واقف می سازد؟ ما با حواس خود جریان هستی اشیاء گوناگون را دریافت می کنیم. هر چه هست ناگریز تاثیر دارد و چون هستی هیچگاه مبدل به نیستی نمی شود پس هرچه هست همیشه تاثیر خواهد داشت و همیشه خواهد بود. به قول گوته: روان است مهر هستی از همه چیز از کوچکترین ذره تا بزرگترین ستاره. اما یک شیی با وجود هستی مدام خود زمانی برای ما وجود دارد که به صورتی حواس ما را متأثر سازد پس یک انسان برای جامعه انسانی تا زمانی هست که تأثیری در جامعه داشته باشد. بر همین شیوه انسان بی تأثیر و بهتر بگویم کم تأثیر در حکم معدوم است و انسانی که در جامعه بشری آثار پایداری بجا می گذارد مردنی نیست برای مردم مؤثر مرگ وجود ندارد و چه بسا مردگان که از بسیاری از زندگان زنده تر خواهند ماند. بقاءالله راچنین می توان توجیه کرد. " (۶)

یکی از خصوصیات کتاب مفاوضات پیوستگی و انسجام مفاهیم مطروحه در آن است. یعنی تعریف روح و طبیعت، مقام انسان، هدف حیات، نقش ادیان و تأثیرات تربیت همه قطعات و اجزاء به هم پیوسته یک حقیقت و نظام واحد هستند به نوعی که اگر یک جزء را از میان برداریم کلیت و تمامیت فکری و منطقی و نظری آن نظام آسیب می بیند. از همین رو است که وقتی فصول مختلف مفاوضات را مطالعه می کنیم می بینیم که هر فصلی به موضوعی خاص می پردازد ولی رشته ای از داخل آن موضوع را به مباحث قبلی و بعدی پیوند می زند. مثلاً تعریف روح در بطن خود بقای روح را نیز القا می کند. بر این روال مفهوم مرگ و فنای جسم و بقای روح و عالم بعد تعمیمی است طبیعی و منطقی از تعریف حضرت عبدالبهاء از واقعیت هستی و تقسیم آن به عالم ماده و جسمانیات و عالم روح و معقولات و روابط ضروریه میان آنها. براساس این دیدگاه اگر روح و جسم را در ارتباط با هم در نظر نگیریم هر دو تبدیل به مفاهیم مجرد و انتزاعی می شوند و از دینامیسم وجود و واقعیت اجتماعی فاصله می گیرند. به بیانی می توان گفت که دیدگاه حضرت عبدالبهاء در مفاوضات انتقادی است از متافیزیک انتزاعی. روح در وهله اول به ترکیب مادی عالم حیات می دهد و در وهله دوم حیات اجتماعی را دچار تحول می کند و بر این روال از عالم تجرد بیرون می آید و در پویائی وجود آثار خود را ظاهر می سازد. یعنی روح به صورتی فزاینده و در مداری تکاملی آثار خود را در جلوه های فرهنگ و تمدن و حیات اجتماعی ظاهر می سازد. پس بقای روح نمی تواند خارج از تأثیرات تمدنی و فرهنگی آن تعبیر شود. رابطه پویای روح با این عالم حتی پس از صعود و جدائی از بدن ادامه می یابد. عالم بعد مکانی ترسناک و دور نیست که صرفاً در حوزه خیال بگنجد و ارواح سرگردان یا موجوداتی عجیب و غریب آن را اشغال کرده باشند. عالم بعد از شریان به انسان نزدیک تر است و تنها پرده ای و حجابی رقیق آن را از چشم سَر پنهان داشته است. حیات در این عالم محدود به مختصات زمان و مکان است. ولی روح مکانی را اشغال نمی کند و در ماهیت جوهریش مفهوم زمان برآن مترتّب نمی گردد. حضرت عبدالبهاء می فرمایند: " محصوریت در مکان از خصائص اجسام است نه ارواح. و مکان و زمان محیط بر تن است نه عقل و جان. ملاحظه نمائید که جسم انسان در موضع صغیری مکان دارد و تمکن در دو وجب زمین نماید و احاطه بیش از این ندارد ولی روح و عقل انسان در جمیع ممالک و اقالیم بلکه در این فضای نامتناهی آسمان سیر نماید و احاطه بر جمیع کون دارد. " (۷)

براین روال مرگ به معنای عدم نیست بلکه مرگ بشارتی است و مقدمه ای است برای ورود به عالمی که جلوه ای و یا لایه ای دیگر از واقعیت هستی را می گشاید. مثل طفلی که از جهان تنگ و بسته رحم مادر به این عالم متولد می شود. طفل در رحم مادر در همین عالم بود منتهی در حالت جنینی قادر به درک مقتضیات جهانی وسیع تر نبود. بایستی مراحل طبیعی نشو و نما را طی می کرد تا مهیای ورود به این عالم می گشت.

حضرت عبدالبهاء در مقامی می فرمایند آن جهان در این جهان است ولی اهل این جهان از آن بی خبر. چون روح انسانی به جهانی الهی شتابد پرده برافتد و حقیقت جلوه نماید حجاب از میان برخیزد و روح انسانی مشاهده نفوس مافوق و مادون و هم رتبه را می نماید. ارتباط روح و جسم مکانیسم پویا و خلاقی را می آفریند که در آن لایه های متنوع هستی در کنار هم و در موازات یکدیگر با روابط متقابل بر هم تأثیر می گذارند. دیدگاه بهائی در مورد روابط ضروریه روح و جسم به طرزی منظّم و مستدل شناختی را عرضه می کند که در آینده می تواند محرک و موجد تحقیقات و تفکرات وسیع شود. این دیدگاه از طرفی عالم جسم را فانی و عَرض و قائم به روح می داند و از طرف دیگر تحول و کمال روح را مشروط به ترقی در طبیعت و تجربه اجتماعی می داند. حضرت عبدالبهاء می فرمایند: " باید که آثار کمالات روح در این عالم ظاهر شود تا عالم این کون نتیجه نامتناهی حاصل نماید و این جسد امکان جان پذیرد و فیوضات الهیه جلوه فرماید. " (۸) در همین باب حضرت بهاء الله شارع امر بهائی می فرمایند: " کل عوالم الهی طائف حول این عالم بوده و خواهد بود." (۹) حتی در بیانی حضرت بهاء الله می فرمایند که " جمیع حقائق عالین و ارواح مقربین که طائف حولند مسئلت نموده که به قمیص ظاهر هیکلیه انسانیه ظاهر شوند و در ظاهر ظاهر به نصرت امرالله قیام نمایند... از برای احدی سزاوار نیست که طلب خروج از این عالم نماید بلکه باید از خدا بخواهد که خدمتی از او ظاهر شود. " (10)

براین مبنا ملاحظه می کنیم که عالم بعد و یا عالم ملکوت بخشی از دایره وجود می شود که در حول جریان پویای تحول و کمال این عالم در دوران است. اما باید دید که منظور از تحول و کمال این عالم چیست. تحول و کمال این عالم از دو دیدگاه مورد نظر قرار گرفته است: یکی شناسائی حق که باب اکتساب کمالات روحانی را می گشاید و دیگری ظهور کمالات روحانی در عالم جسمانی. پس شناسائی و عمل مبنای تحول عالم است و همین دو نیز پایه اندیشه بهائی را در مورد مفاهیم معاد مثل بهشت و دوزخ تشکیل می دهد. آنکه حقیقت را می شناسد و به عمل اخلاقی تن می دهد در بهشت است و آنکه به نفی و جدال با حقیقت می پردازد و اعمالش را خودخواهی ها و نفس پرستی و غرائز طبیعی اداره می کند در دوزخ به سر می برد. لذا بهشت و دوزخ تنها منحصر به عالم بعد نیست. بهشت و دوزخ را در همین عالم نیز می توان یافت. آنچه که به بهشت و دوزخ تعبیر می شود کیفیتی است از حالات و مراحل روح در سیر کمالی اش. کیفیتی که در بحث روح ایمانی نیز مورد اشاره قرار گرفت. اگر با دقت به حالات و شرایط انسان در همین عالم جسم توجه کنیم می بینیم که هر چند انسانها ظاهرا در صقع واحدی مشاهده می شوند و به نظر می رسد همه یکسان به گذران زندگی مادی و رفع نیاز ها مشغولند امّا از نظر شناخت و کمال اخلاقی متفاوتند. چون حالات و احساسات و افکار درون افراد بر دیگران پوشیده است مراتب کمالی افراد نیز بر دیگران روشن نیست. چون جلوه های درونی به صورت رفتار بیرونی ظاهر می شود تا حدی قابل درک می گردد. امّا درک کامل حالات درونی امکان پذیر نیست. امّا همان جلوه های محدود رفتار کافی است که مشاهده کنیم یک نفر با خود و دنیایش در صلح و آشتی است و دیگری با خود و عالم در جنگ و نزاع. یک نفر رفاه و خوشحالی دیگران را می طلبد دیگری با نفرت و کینه با دیگران معامله می کند. یک نفر برای قدرت و جاه طلبی و شهرت حاضر است عالم را به آتش کشد دیگری به فنای عالم می نگرد و این چند روزه حیات را صرف خدمت حقیقی به عالم انسانی می نماید. یک نفر غرق در تعصبات است دیگری به وحدت عالم انسانی توجه دارد. مکانیسمی که از برخورد این دو جلوه رفتاری و یا اخلاقی ظاهر می شود کیفیت بهشت و دوزخ را چه در این عالم و چه در عالم بعد مشخص می سازد. حضرت عبدالبهاء می فرمایند: " مکافات اخروی کمالات و نِعَمی است که در عوالم روحانی بعد از عروج از این عالم حاصل گردد اما مکافات وجودی کمالات حقیقی نورانی است که در این عالم تحقق یابد و سبب حیات ابدیه شود زیرا مکافات وجودی ترقی نفس وجود است. " (۱۱)

قبلاً گفتیم که عالم وجود دارای ادوار کلیه است و پیامبران و مظاهر ظهور الهی موجد و مؤسس این ادوار هستند. همچنین مفهوم رجعت را در تجدید حیات روحانی و فکری و علمی و پایه گذاری یک فرهنگ و تمدن نوین تعریف کردیم. یعنی با ظهور شجره حقیقت ارزشهای جدیدی متولد می شود و عالم را حیات دوباره می بخشد. بر این روال پیامبران الهی چون به کلمه خلاقه تکلّم می فرمایند از این کلمه بهشت و دوزخ آشکار می گردد. یعنی بهشت مترادف ارزشهائی می گردد که دور جدیدی را می آفریند و تمدن تازه روحانی را پایه می ریزد و دوزخ مقارن ارزشهای کهنی می گردد که به انحلال و اضمحلال گرائیده است.

حضرت عبدالبهاء مفاهیم ظاهری در تعریف کیفیت بهشت مثل باغ و جویبار و شیر و عسل و مفاهیم ظاهری در تعریف جهنم مثل آتش و مار و عقرب و تازیانه را مثال ها و تشبیهاتی می دانند که بایستی با مفاهیم روحانی و عقلانی تعبیر و تشریح گردد. به فرموده ایشان بشر در جریان سیر تکاملی روحانیش به مرحله ای از بلوغ خواهد رسید که نفس کمال جوئی و کمال طلبی محرک اعمال او خواهد بود و نه شوق رسیدن به نعمات ظاهری بهشتی و یا ترس عذاب و عقاب دوزخ. حضرت عبدالبهاء حرکت کمالی را ملازم روح می دانند و می فرمایند "روح انسانی بعد از انقطاع از این جسد همواره رو به ترقیست چه که کمالات نامتناهی است این است که در ادیان الهی از برای نفوس متصاعده امر بر خیرات است زیرا سبب علو درجات است... در عالم ارواح تناقص و تدنی نیست. مثل اینکه عقل و علم رو به تزاید است. " (۱۲)

موضوع دیگری که در همه ادیان گفته و نوشته شده و در امر بهائی نیز تأکید گشته آنست که آگاهی به مرگ و فنای عالم جسمانی بایستی پندی باشد که انسان را به سمت حقائق روحانی و بقای روح و آنچه که واقعاً صاحب ارزش است بکشاند. در آثار حضرت عبدالبهاء این موضوع اصلی بارها تکرار شده که دنیای مادی فانی و مجاز است و دلخوش کردن به آن اوهام محض. باید در آن زیست ولی اسباب آن را مایه ترقی و خدمت نوع بشر کرد. خوشی و حلاوت جسمانی زود به سر آید و جز پژمردگی و افسردگی برای انسان چیزی باقی نماند. می فرمایند به گذشته نگاه کنید تا آینده را در آن ببینید. آنها که بساطی گستردند و ریاست طلبی خواستند سرانجامشان چه شد؟ زود است که این بساط و این خاکدان ترابی و این سراب و این سایه موهوم منتهی شود و تنها اثر عمل و نیت پاک باقی بماند.

------------------------------

یادداشت ها:

۱-مفاوضات.ص. ۱۶۹
۲-مفاوضات.ص. ۱۸0
۳- مفاوضات.ص. ۱۸۳
۴- مفاوضات.ص. ۱۷۲
۵- مفاوضات.ص. ۱۷0و ۱۷۱
۶- سخنرانی دکتر آریانپور در مراسم یادبود استاد از طرف مجله سپیده فردا
۷- مفاوضات.ص. ۱۸۲
۸- مفاوضات.ص. ۱۵۳
۹- ايات الهي - جلد ٢: صفحه ۲۴۸
10- امر و خلق - جلد ٣: صفحه ۱۱ -۱۲
۱۱- مفاوضات.ص. ۱۷0
۱۲- امر و خلق - جلد ١: صفحه ۲۹۶

لینک مطلب:
http://www.negah28.info/index.php?option=com_content&task=view&id=786&Itemid=24

‏هیچ نظری موجود نیست: